تبليغاتX
دنیای شیرین(یا همون دنیای من)
اینم که قولشو داده بودم

عکس آقای مانگار جونم

سابقه نداشته تا حالا معلمی رو به این اندازه دوست داشته باشم

کامنت بذارین بگین چطوره؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:54  توسط شیرین  | 

دیروز تولدم بود............مبارکه!!!!
اونقدر درگیر بورم که یادم رفت بیام اینجا وبو آپ کنم!!!

۲ شب پیش رفیقامو بردم شام بیرون......البته جای آیدا جونم خیلی خیلی خالی بود...

اما حسابی خوش گذشت...............

دیروز با کمال پر رویی بعد یه ماه پا شدم رفتم مدرسه.....یه کیک سفارش دادم که مادر زنگ آقای ماندگار جوووووووووووون بیارن تا با بچه ها یه جشن کوچیکی بگیریم............

اما ناهید خانم(مدیر محترمه) اومد با من دعوا که نباید زنگ آقای ماندگار کیک رو ببرین.......یه معلم دیگه!!!!!!!!!!!

خلاصه تا ساعت آخر صبریدیم...منم رفتم از مهندس (دبیر کامپیوترمون) خواهش کردم که زنگشو در اختیار ما بذاره و از اون جایی که خیلی با من خوب و صمیمیه از کلاس رفت بیرون تا راحت باشیم.....................آخرش اومد کیکشو خورد و یه کم باهم خندیدیم............

غروب آخرین جلسه ی کلاس خصوصیم با ماندگار بود.................وداعی تلخ در عین حال شیرین!!!!!!

از کیک چیزی نموند که براش ببرم واسه همین رفتم یه کیک دیگه خریدمو براش بردممممممممم

اومدم خونه:چون کلاسمون تموم شد تا ۶ تیر!!!!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

اضطراب شدیدی دارم....نه می تونم آزمونای قلم چیمو بدم............نه سنجش دادم..........

و از همه مهم تر امتحان نهایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ّ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:47  توسط شیرین  | 

یه بحث دیگه........

یه نقد دیگه......

این بار طنز.....مرد هزار چهره.....

نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 12:19  توسط شیرین  | 

۴شنبه هفته ی قبل بد ترین روز تحصیلی برای من بود........................

از سه شنبه شب تو خونه گریه می کردم....

برام قابل باور نبود که قراره....................

قراره دوستای خوبم که پیش دانشگاهی بودن بعد از ۶ سال با هم بودن برای همیشه از این مدرسه برن!!!!!!!!!!!!!!!

داغون شدم.....

کل روز با اونا بودم...باهم خندیدیم...حرفیدیم....گریه کردیم............

یادمه سال اول دبیرستان که بودم من و ۲ تا از دوستای سال بالاییم تو راهرو نشسته بودیم......شایا دستو گرفته بود...بهش گفتم یعنی می شه شما ها یه روز برای همیشه از اینجا برین.....چشم جفتمون پر از اشک شد فرزانه خندید گفت بابا ۲ سال مونده.......اوووووووووو.......۲ سال

با اینکه منو شایا می گرییدیم لبخند زدیم

۴شنبه فرزانه اومدم بغلم کرد گفتم ۲ سال گذشت............دیدی چه زود گذشت.....هیچی نگفت فقط با هم اشک ریختیم.................

از اول صبح من و الیکا فقط داشتیم به ساعت نگاه می کردیم..........ساعت۲ زنگ خورد گفتم :الیکا....تموم شد؟؟؟؟؟؟؟واقعا دارین می رین؟؟؟؟؟

گفت:شیرین جون ۲ چیز هیچ وقت از یاد آدم نمی ره ۱.دوستای خوب  ۲.روزای خوب..........................۱ چیز هم هیچ وقت از دل آدم نمی ره.....روزای خوبی که با دوستای خوب گذشت..............

همیشه این جملش تو مغزمه............ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:33  توسط شیرین  | 

از شنبه که فیلم رو با بچه ها تو مدرسه با بچه ها دیدیم تو کفم!!!!!!!!!

علی ..............................

یه سره آهنگاش تو گوشمه مخصوصا سنگ صبور و زخم زبون

۴ بار کامل فیلم رو دیدم

اون صحنه هاییشو که دوست داشتم مثل آخر آخرش که هانیه رو می بینه و می خنده چشمک می زنه رو بار ها و بارها دیدم-----------------------

شما هم فیلم رو دیدین؟؟؟؟؟؟

 

 

 

اینم آهنگ زخم زبون با صدای محسن چاووشی:

دانلود                    

اونایی که ندیدین حتما ببینین---اونایی که دیدین نظرتون چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

..علی سنتوری.......................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 14:4  توسط شیرین  | 

آهنگ جدید elvis با همراهی bigmag به نام شاخ بازی!

برای دانلود آهنگ روی لینک زیر کلیک کنید(خیلی آهنگش خدا شده - دانلود نکنی ضرر کردی!)

 

دانلود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:57  توسط شیرین  | 

قول داده بودم که عکسایی که از برف شهرمون گرفتم رو بذارم تو وب..

با یه مشکلی برخوردم که ممکنه یه کم طول بکشه!

ولی می ذارم...............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:5  توسط شیرین  | 

از شنبه هفته پیش که تعطیل شدیم هنوزم تعطیلیم و این تعطیلی تا شنبه ی بعدی هم ادامه داره.............................

از وقتی که دوست خوبم راز اومد کامنت گذاشت که کتاب راز رو بخونم .......

۱.غروبش دختر دایی مامانم زنگید به مامانم که می خوام کتاب راز رو برای دخترم بخرم.

۲.فرداش وقتی من و آیدا از جلسه امتحان هندسه در اومدیم دیدم که رو میز معاون مدرسه کتاب راز هست.........

خوندینش؟؟؟

-آره دوره دوممه

جالبه؟

-خیلی-دو جلده!
به منم توصیه شده که بخونم!

-سنگینه-بعد امتحانات حتما بخون!

۳.دیروز کامنتای آیدا رو می خوندم که دیدم موشی داره از کتاب راز

می گه.................

هر جوری شده باید بخونمش....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 9:38  توسط شیرین  | 

یادم نی یاد از وقتی که بدنیا اومدم چنین برفی رو شهر خودمون دیده باشم!!!!!!!!!!!
خیلی رویاییه!
از همه قشنگتر تعطیل شدن امروز با امتحان جبر بود!!!!!!!

یه عالمه عکس گرفتم!

حالا می یام آپلود می کنم می ذارم اینجا!

امتحاناتم خوب پیش می ره...................

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 19:49  توسط شیرین  | 

می خوام یه سری تغییرات جدید به وبم بدم!!!!

امتحاناته اولیشم حسابان--یکشنبه!!!

برام دعا کنید

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 14:50  توسط شیرین  |